دیگر نه عید بوی عید میدهد نه ان ماهی قرمز زیبا و کوچک
نه حتی ان سبزه گره زدن ها
تبریک گفتن
عیدی گرفتن ها
اخ که زندگی برایم تهی از معنا شده است
عید نزدیک است
بی هیچ حس قشنگی
که به استقبال امدنش برود
بی هیچ دلخوشی زیبایی
بی هیچ عشقی برای دوباره نو شدن
خالیم از اشتیق
پر از هر چه حس
کال و بی مفهوم
اری نه انتظار امدن عید
در من است و نه انتظار
رفتن زمستان
و نه حتی ترس از مردن لحظه هایی
که مرا به بیکرانه ی بی میلی ها می کشاند
دیگر نمیدانم که زیبا چیست ؟
و زشت یعنی چه؟
نمی دانم قشنگ ترین خاطرات چرا برایم
بی رنگ و خالی از مفهوم شده است
حتی نمیدانم
که چرا این گونه ام
خنده را نیز بر ما حرام کرده اند
افسوس که زندگی کردن
و زیستن
فرسنگ ها
با ا ینکه ما نامش را زندگی نهاده ایم
فاصله دارد
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 21:45  توسط نگار
|
در دلم وسوسه ای افتادهگرچه تکرار تفاهم دور است
با غزالی که تو باشی ای دوست
صصحبت از عشق و مدارا کردن
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 21:35  توسط نگار
|
دل به دریا زدنی می خواهد در نگاه تو تماشا کردن
هله در زمزمه ی امواجش
زندگی روی دو دریا کردن
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 21:34  توسط نگار
|
چه کس باور میکند حتی خدا نیز باور نمی کند
که با دلم این گونه بازی کردی و رفتی
اری ای فرشته ی ارزو های من امدی وتنها ارزو به دلم گذاردی و رفتی
چقدر پشت سر گام هایت اب ریختم انقدر اشک ریختم و گریه کردم
که رود دریا شد و باز هم نیامدی
و دنیا را در بهت رفتنت گذاشتی
تو که میخواستی بروی
پس چرا گذاشتی و خواستی ارزو هایم را سه بار تکرار کنم
من که مدت ها بود از یاد برده بودم که از این دنیا چه میخواهم
چرا امدی و یادم انداختی که سهمم را ربوده اند
حقم را خورده اند
که عشقم را دزدیده اند
چرا امدی و با مفهوم فرشته بازی کردی
؟
چرا نگذاشتی فکر کنم که فرشته ها همیشه راست می گویند
فرشته ی اسمانیم
تو که از تبار دل من نبودی
پس این دست تکان دادن پشت شیشه
پس این نگاه ظریف عاشقانه
پس این سکوت مبهم شبانه
چه بود؟
فرشته ی زیبای اسمانیم
تو که از جنس ماندن نبودی
چرا امدی که بخواهم بپرسم چرا رفتی؟
برو
همین شب و بی ستارگی
همین ارزو
همین اشک های تا ابد روان
همین گونه های خیس همین تمنای همیشگی بودنت
اری همینها
دل من را بس . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 21:27  توسط نگار
|
به نام اوکه در همین نزدیکی هاست
اویی که مرا در عین نیست بودنم میبیند
و منی که او را با تمام هست بودنش نمی یابم
خدای مهربانی که مهربانی اش نه که بر من بلکه بر هیچ بنده ایی پوشیده نیست
مهربان خدای من اینک برای تو مینویسم
تو را مخاطب قرار می دهم
چرا که تویی تنها شنونده ی صبور حرف هایم
و خواننده ی اول و اخر نوشته هام
تویی که همیشه ارام و صبور مانده ای
و منی که بی تاب و اشفته هزار بار رفته ام و برگشته ام
تویی که حتی پشت چشم های بسته نیز دیده میشوی وبا گوش های کر سخن میگویی
تو یی که بر قلب هر انسانی ماوا میگزینی
اری برای تو خدای من
تویی که تنها مال منی
بهترین منی
همیشه مهربانی کرده ای و تنها از من بی وفایی
دیده ای
منی که در عین ادعای دوست داشتنت
در عین پرستیدنت
بر سر کوی هر غریبه ای رفته ام
و باز هم بر گشته ام
و باز هم ان ادعا
. . .
وتویی که همیشه باور کرده ای و شاید هم نه
. . .
تویی که اشتباهاتم را دیده ای و فرصتم داده ای
اری تو مهربان من
اینک برای تو مینویسم
چرا که تنها تویی که از این خطوط در هم و برهم و بی محتوا می توانی بدانی که چه می خواهم
و چه می گویم
خواستم بگویم میدانم چه بوده ای حتی اگر هیچ گاه نه کلمه ای بتوانم بیابم
که با ان صدایت کنم
چه برسد به ان که ثنایت گویم
خدای من بر این دیوانه ترین مخلوق ابدیت ببخش و خرده مگیر که چرا این گونه نوشته ام
تنها بدان که پشت حرف هایم چیست
؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 19:58  توسط نگار
|
ستاره کجایی؟
شب است و دلم پر سیاهی
بیا و بیاندیش راهی برای رهایی
ستاره مگر تو سرابی
ولی نه شهابی
تو تیر خدایی
به دنبال دیو سیاهی
دلم بی فروغ است
دنیا دروغ است
تو گویی که این اسمان رنگ کرده به پر
جوجه ی زشت روی کلاغی
بیا ای ستاره
دلم سخت تنهاست
بیا بودنت مرگ غم هاست
و اکنون هوای دلم سرد سرد است
بلی باد می اید اکنون
تو گویی هوا در سماع است
نسیمی وزان است
همه کارها خوب دانم
که کار خزان است
خزان با دلم سخت افتاده در جنگ
انگار پای دلم سخت می لرزد و میزند لنگ
خدا با که باید سخن گفتن از رازهای دل تنگ
جهان پیش پای دل من نهد سنگ
بیا جلوه ای ده تو بر اسمان سیه رنگ

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ
ــــ
ـ
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 15:51  توسط نگار
|
نه وقت رفتنت به چشمانت چشم میدوزم نه حتی اشکی
اهی خواهشی نه کلامی وخداحافظی
نه برو
برو که می دانم گریزی از این رفتنت نیست
هنگام رفتن سراغم را نگیر
برای خداحافظی نیا
برو بی صدا و ارام برو
برو و فراموش کن
کسی چون من در این دنیا هست
دنبال دوست داشتن باش و عشق
خوش باش بی خیال من و روزگار تاریکم
برو جان من
بر نگرد
نخواه که ویرانترم کنی
برو برای همیشه
بی حتی کلام خداحافظی
فراموش کن مرا

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 15:37  توسط نگار
|
سیصد وشصت و پنج روز و اندی گذشت
بی حتی ذره ای که اضافه شود بی حتی نشانی از سال گذشته
بی حتی نمودی از بودن و زیستن
و تنها بعد از عذابی ممتد
گذشت و گفتند تولدت مبارک
ودوباره ان لبخند تلخ که اری یک سال گذشت
ویک سال مرد و یک سال به نیست ها اضافه گشت
و این عذاب همواره ادامه دارد
چون من هستم و سال دیگر می اید
عذاب هم هست و زندگی جاریست
اری ای رهگذران
ای کسانی که زندگی را پای حصار های
جاه طلبیتان مدفون کردید
نفس هایم را کشتم تا که خاری بر چشمانتان نباشد
خوشحال باشید که توانسته اید بودن را و نفس کشیدن را و زندگی کردن را از من دریغ کنید
و خوشحال باشید که میتوانید روی سنگ قبرم بنویسید
که چون دیگران زیست چون دیگران رفت بی انکه
بفهمد چرا امده و چرا میرود
بی انکه بگذارید بفهمد و فکر کند
اری به خدا که شما بزرگترین متهمان تاریخید
بی انکه کسی بتواند و توانسته باشد بفهمد
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 15:10  توسط نگار
|
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 18:43  توسط نگار
|